جامعه ی نو



تاریخ درج خبر:  ۱۲/۰۹/۱۳۹۰   نسخه قابل چاپ



آمریکا نماد طبل توخالی دموکراسی

 

 

امروز در اکثر کشورهای جهان، مشی و تفکر سیاسی به گونه­ای است که دموکراسی بر ساختار اکثر نظام­های سیاسی سایه افکنده است. حتی درکشورهایی که تحت عناوین نظامی یا پادشاهی مشروطه و ... به سر می­برند اظهار وفاداری به امور دموکراتیک، جزیی از ظاهر همیشگی سیاستها­ی آنها را به خود اختصاص داده است.



آنچه موجب اقبال مردم به این ساختار می­شود، دخالت و تاثیر بیش از پیش مردم نسبت به سیاست­های کشور است. هرچند این مقبولیت بیشتر در قالب رای دادن و انتخابات خود را نشان می­دهد، اما سازو­کاری جدید را فراهم ساخته و نوع نگرش مردم را به فضای سیاست متحول کرده است. دموکراسی، چه به شکل نمایندگی و چه در قالبی مستقیم و مشارکتی اگرچه در ذهن مردم نماد شفافیت، برابری، احقاق عدالت و ... می­باشد اما در عین حال انتقادات زیادی نسبت به کارکردهای واقعی آن مطرح است.



در این میان برخی از صاحب­نظران، نسبت به کارکردهای آن و میزان و تاثیر نقش حقیقی مردم پرسش هایی را مطرح کرده اند. آنچه در این انتقادها خود را نشان می­دهند، تاکید برضرورت وجود دانش تخصصی و مهارت در امر تصمیم­گیری­های مختلف و کاهش کارکرد دموکراسی مشارکتی یا مستقیم است که به جای مشارکت مستقیم نیاز به افزایش قدرت بوروکراتیک را عاملی مهم تلقی می­کند. آنچه بیش از پیش به عنوان بهترین نوع تصمیم­گیری و مشارکت مردم در امر حکومت به آن اشاره می­شود، نوعی از دموکراسی نمایندگی چند حزبی است که از طرفی از میزان تصمیم­گیری­های خودسرانه­ی رهبران سیاسی کم می­کند و از طرف دیگر نسبت به تصاحب کامل قدرت توسط بوروکرات­ها جلوگیری به عمل می­آورد.

 

اما چیزی که در میان انواع دموکراسی خود را نشان می­دهد این بوده که نوع و میزان کارکرد آن مطابق همان چیزی است که مردم تاکنون تصور می­کردند نبوده است.کارکرد احزاب به سمت منافع خود، کسب کرسی­های اکثریت و به انحصار درآوردن آرا جهت داده است. چیزیکه زمانی خود را به عنوان دموکراسی اکثریت معرفی می­کرد، میان رقابت احزاب و فراموش شدن و کمرنگ شدن نقش مردم، به دیکتاتوری اقلیت تبدیل شده است.



چیزی را که متفکرین به عنوان مهمترین عامل در جلوگیری از از بوجود آمدن دیکتاتوری در دموکراسی تعبیه کرده بودند، نخبه­گرایی دموکراتیک، نتوانست به کنترل قدرت احزاب و گروه­ها و مدیریت آن بپردازد. نخبه­گرایی دموکراتیک که اشاره به تغییر کیفیت رهبری موجود بر دموکراسی را فراهم ساخت تا رقابتی درست و صادقانه را در بین احزاب مدیریت کند، خود تبدیل به سیستم جایگزینی یک حزب و رهبر به حزب و رهبری حکومت توسط گروه دیگری شد. این انتقاد دموکراسی را به عنوان حکومت نخبگان و چرخش قدرت بین آنها معرفی می­کند.



دموکراسی موجود در جهان بیانگر رقابت موجود میان احزاب وگروه­های ذینفعی است که نقش افراد منفردرا برای انتخاب گزینه­ی سوم نادیده می­گیرند و از تاثیر نقش آنها جلوگیری می­کنند. حدود 200 سال است که در آمریکا،کاندیدایی غیر از افراد تعبیه شده در دو حزب حاکم دموکرات و جمهوری­خواه پیروز میدان رقابت نبوده­اند. این در حالی است که مردم سالاری دینی ورای همه­ی نظام­های دموکراتیک موجود در جهان به مشارکت و نقش مردم در تعیین سرنوشت بهایی بسیار داده است.



رهبری بر گفتمان­های موجود در فضای سیاسی جامعه، تحلیل از رویکرد ونوع حضور آنها به عنوان مهمترین عامل بر نقش و تاثیر احزاب روی مردم از طریق ارتباط و بهره­مندی مردم از تحلیل­ها و رویکردهای موجود در گفتمان همواره شکلی پویا با انتخابات و حضور سیاسی مردم بخشیده است. آگاهی و عدم انفعال اکثریت مردم درارتباط با نقش و جایگاه هر کدام از این گفتمانها و احزاب وابسته به آنها از طریق ارتباط با بدنه ی اصلی حکومت، همواره موجب شکل­گیری انتخابات آزاد و آگاهانه بوده است. وجود رهبری به جای استفاده از نخبه­گرایی دموکراتیک که هدایت کننده و گرداننده­ی قدرت میان احزاب و مدیریت منافع انحصاری موجود را بدست دارد، نظام مردم سالاری دینی را از بوجود آمدن دیکتاتوری رهایی بخشیده است.



آنچه در غرب به بهانه­ی نخبه­گرایی دموکراتیک جهت عدم شکل­گیری دیکتاتوری اقلیت در دموکراسی معرفی شد، بعد از مدتی خود ، نخبگان قدرت را شکل داد. همان چیزی که امروز در فضای بسته­ی جامعه­ی آمریکا قدرت نمایی می­کند و انحصار تمام حوزه­ها را در بر دارد. انحصار تمام قد قدرت همان چیزی است که سی رایت میلز متفکر چپ­گرای آمریکایی به آن اشاره می­کند." طی قرن بیستم یک فرآیند تمرکز نهادی در نظم سیاسی، اقتصاد و حوزه­ی نظامی رخ داد. نظام سیاسی زمانی تا اندازه ی زیادی از طریق ایالات جداگانه سازمان یافته بود که کم و بیش توسط حکومت فدرال هماهنگ می­گردید. به نظر میلز امروز قدرت سیاسی دقیقا در بالا هماهنگ می­شود. به همین ترتیب اقتصاد زمانی از تعداد زیادی واحدهای کوچک تشکیل شده بود اما، اکنون زیر سلطه­ی مجموعه­ای از شرکت­های بسیار بزرگ در آمده است.



سرانجام، اگرچه زمانی نیروهای مسلح از نظر تعداد محدود بوده و با نیروهای شبه نظامی تکمیل شدند، اکنون این نیروها رشد کرده و تشکیلات عظیمی را در میان نهادهای کشور و برخوردار از موقعیتی کلیدی به وجود آورده اند. به نظر میلز نه تنها هر یک از این حوزه­ها متمرکز­تر گردیده است بلکه به طور فزاینده­ای با یکدیگر مرتبط گردیده و یک نظام قدرت متحدی را تشکیل داده­اند. افرادی که در بالاترین موقعیت­ها در حوزه­های نهادی سه گانه قرار دارند زمینه­ی اجتماعی همانندی دارند، از علایق و منافع مشابهی برخوردارند و غالبا به طور خصوصی یکدیگر را می­شناسند.



آنها به صورت یک گروه نخبه­ی قدرتمند در آمده اند که کشور را اداره می­کنند و با در نظر گرفتن موقعیت بین المللی ایالات متحده بر بسیاری از آنچه که در کشورهای دیگر جهان رخ می­دهد تاثیرگذارند."(1) از نظر میلز ارتباط فزاینده این سه حوزه با یکدیگر مثلث قدرت را در جامعه­ی آمریکا شکل داده و نظام متحدی را حول محور منافع مشترک بین آنها بوجود آورده است. افراد موجود در این حوزه ها، زمینه­ی اجتماعی همانندی دارند و علایق و منافع مشترکی را دنبال می­کنند.



در نتیجه این حرکت آنها تبدیل به یک گروه نخبه­ی قدرتمند شده­اند که نه فقط بر ایالات متحده بلکه بر بسیاری از آنچه در کشورهای دیگر جهان رخ می­دهد نظارت می­کنند. با ایجاد یک زنجیره­ی اقتصادی محدوده­هایی جهانی برای خود تعریف می­کنند و با تمرکز بر فرهنگ و عوامل فرهنگی به وجه اصلی و مد نظر خود یعنی حصر فرهنگی دست می­یابند. فرهنگ و اقتصاد خود را به نام حقوق بشر و به کام منافع اقتصادی حاصل از جنگ برسر کشورهای جهان سوم پیاده می­کنند. این مثلث قدرت توسط رهبران اقتصادی و سیاسی از طریق انعقاد قراردادهای تسلیحاتی با نظامیان تکمیل می شود.

 

ارتباط و پیوند این زنجیره شکل مستحکمی از قدرت را میان سیاست­مداران متنفع از اقتصاد، سرمایه داران داوطلب قدرت و نظامیان سهیم در منافع اقتصادی بوجود آورده است. این جریان بسته­ی قدرت در آمریکا سالهاست که با سیاست زور وزرو تزویر دارد به حیات خود ادامه می­دهد و بحران­های اقتصادی زیادی را پشت­سر گذاشته است. اما امروز بعد از شکست سیاست­های جنگ طلبانه­ی آمریکا در خاورمیانه و تحمیل خسارات مالی فراوان به مردم این کشورها و مردم خودش، امپریالیسم سایه­ی شوم خود را بر سر مردم آمریکا افکنده است. فراتر از مسائل حاد اقتصادی و سقوط بورس­ها­ی آن به عنوان مرکز اصلی تجمع رانت سرمایه داری، آنچه موجب تداوم این جنبش تا کنون شده است، شکاف عمیق فکری و فرهنگی موجود میان مردم آمریکا با سیاست­های کاخ سفید، پنتاگون و... است.

 

حس حصر فکری و فرهنگی موجود و مسلط بر جریان زندگی در آمریکا را شاید بتوان مهمترین عاما تداوم جنبش وال استریت در آمریکا و اشاعه­ی آن به سایر کشورهای غربی دانست. امروز حصر فکری و فرهنگی نظام سرمایه­داری قوی­تر از حصر اقتصادی موجود و تجربه شده در گذشته در حال عمل است و این جز ذات نظام سرمایه­داری است. حصری که به محدود کردن تفکر، هنر، اندیشه­ی سیاسی و... تحت حاکمیت تفکر سرمایه­داری می­پردازد.



حصری که نودونه درصد را در مقابل یک درصد قرار می­دهد معتقد به حفظ موجودیت نخبگان قدرت در به عنوان عاملی برای حفظ بقای خود است. مثلث نخبگان قدرت در آمریکا حاصل تقویت حضور نخبگان دموکراتیکی است که زمانی به اسم دفاع از حقوق مردم بر سر منافع حزبی و گروهی خود به تفاهم رسیدند واکنون حاضر به انتقال قدرت به مردم و تحقق مردم سالاری حقیقی در جامعه­ی خود نیستند.


 

 

نظرات كاربران:
ارسال نظر شما در مورد اين موضوع:
پست الكترونيك: